تبليغاتX
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
«با تو ام ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با تو ام 
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی! ...
... با توام ای شور، ای دلشورۀ شیرین!
با تو ام 
ای شادی غمگین! ...
... جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!»

+ نوشته شده توسط ali در بیست و یکم مرداد 1390 و ساعت 1:16 |
چه زود گذشت روزی که من تو شدم و تو من!


+ نوشته شده توسط ali در دهم مرداد 1390 و ساعت 15:24 |
 شکر نعمت نعمتت افزون کند و من چه حریصانه هر لحظه خدایا شکرت را زیر لب تکرار میکنم از ترس اینکه مبادا روزگار این خوشی ها را از من بدزدد
+ نوشته شده توسط ali در سوم آذر 1389 و ساعت 10:47 |
واقعا به هر کسی باید به اندازه ای که ارزششو داره احترام بذاری، نه بیشتر نه کمتر
+ نوشته شده توسط ali در سیزدهم مهر 1389 و ساعت 8:42 |
 دو سال گذشت از اولین باری که رفتم کرمان و حالا دوباره کمتر از یک ماه دیگه دوباره راهی کرمانم. این دفعه هم هیجان زده ام، دلشوره دارم، دوس دارم برم یک عالمه خرید کنم واسه سفر. میخوام این دفعه هم برام به یاد موندنی باشه. دو سال پیش تو اوج درس و مشقهام به صورت اتفاقی و فقط واسه استراحت راهی شدم اما سفری بود که مسیر زندگیمو ناخواسته تغییر داد وقتی بر میگشتم قلبم محکمتر و تندتر میزد. منگ بودم چشمامو که میبستم یاد باجه آژانس مسافرتی میافتادم اونجا اولین دفعه ای بود که از بوی یک مرد عقم نگرفت اولین لحظه که آرزو کردم کاش تموم نشه. هرچند لحظه هایی هم بود که کاش نبودند! حالا دلم هم گاهی تنگ میشد، گاهی بهانه میگرفت، یه وقتهایی هم نا امید میشد. من دلم کرمان می خواست به نظرم کرمان نه گرم بود و نه دلگیر، بهشت بود. من رسماً عاشق شده بودم.

حالا کرمان من دوباره میام هرچند گاهی وقتها میخوام رو زمین نباشی اصلا! اما یه کم خاطره خوش لطفاً!

+ نوشته شده توسط ali در بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 11:1 |

دکتر شریعتی زیبا می فرمایند:

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت..
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

+ نوشته شده توسط ali در بیست و هفتم تیر 1389 و ساعت 10:44 |
در کنار تو احساس قدرت می کنم...
+ نوشته شده توسط ali در پنجم خرداد 1389 و ساعت 13:4 |
گاهی آدم نمی نویسد چون حرفی برای گفتن ندارد، اما گاهی نمی نویسد چون نمی داند چگونه حرفهایش را به زبان بیاورد.
+ نوشته شده توسط ali در دوم خرداد 1389 و ساعت 21:26 |

زندگی بافتن يك قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت ميخواهی

نقشه از قبل مشخص شده است

تو در اين بين فقط ميبافی

نقشه را خوب ببين، خوب بباف!

نکند آخر کار، قالی بافته ات را نخرند

+ نوشته شده توسط ali در بیست و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:53 |
نمی دونم اگه خدا به مردها توانایی فهمیدن زن ها را می داد چی می شد؟

در حالیکه دارن باهات می خندن معلوم نیست به چی فکر می کن و چه قدر از دستت ناراحتن؟

من که همیجا رسما اعلام می کنم که تمام ادعاهای خود را راجع به شناخت این جنس لطیف پس گرفته و این امر خطیر را به خدای خود وا میگذارم!!!

الهم انی اسئلک شناخت این موجود پیچیده

الهی آمین

+ نوشته شده توسط ali در پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 19:10 |