ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با تو ام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی! ...
... با توام ای شور، ای دلشورۀ شیرین!
با تو ام
ای شادی غمگین! ...
... جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!»
حالا کرمان من دوباره میام هرچند گاهی وقتها میخوام رو زمین نباشی اصلا! اما یه کم خاطره خوش لطفاً!
دکتر شریعتی زیبا می فرمایند:
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت..
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
زندگی بافتن يك قالی است
نه همان نقش و نگاری که خودت ميخواهی
نقشه از قبل مشخص شده است
تو در اين بين فقط ميبافی
نقشه را خوب ببين، خوب بباف!
نکند آخر کار، قالی بافته ات را نخرند
در حالیکه دارن باهات می خندن معلوم نیست به چی فکر می کن و چه قدر از دستت ناراحتن؟
من که همیجا رسما اعلام می کنم که تمام ادعاهای خود را راجع به شناخت این جنس لطیف پس گرفته و این امر خطیر را به خدای خود وا میگذارم!!!
الهم انی اسئلک شناخت این موجود پیچیده
الهی آمین